تبليغاتX
قاضی نوشته ها


حلقهء اتصال اپوزسیون به نظام ایران دیگر به مویی بند است. و این مو، کسی نیست جز سید محمد خاتمی. دایرهء خودی های نظام هر روز تنگ و تنگ تر می شود و به طبع آن خیل غیر خودی ها هر روز فربه تر از دیروز. این امر تا بدان جا پیش رفته که حزبی همچون جبههء مشارکت هم که تا دیروز جزیی از حاکمیت بود، امروز در زمرهء اپوزسیون قانونی نظام دسته بندی می گردد.
در این وانفسا که کم تحمل ترین حاکمان پس از انقلاب، بر مسند حکومت نشسته اند و در فاصلهء 1 سال به انتخاباتی که حکم مرگ و زندگی را برای پوپولیست های حاکم دارد، بار دیگر سید محمد خاتمی، همچون 11 سال پیش، به کابوس شبهای محافظه کاران بدل گشته.
11 سال پیش، وقتی که محافظه کاران، پس از انصراف میر حسین موسوی از کاندیداتوری ریاست جمهوری، نفسی به راحتی کشیدند، هرگز تصور نمی کردند که روزی فرا رسد که آرزویشان بازگشت میر حسین به عرصهء رقابت باشد. و اینک بار دیگر، پس از 11 سال، بوی آمدن خاتمی می آید.
رقیب خطر را احساس کرده. اما کنار گذاردن خاتمی دیگر به این سادگی ها نیست، امری که در 11 سال پیش بسیار سهل تر از اکنون بود. با وجود این، حتی شهرت فراوان خاتمی در اقصی نقاط دنیا سبب نگشته تا جناح محافظه کار از تخریب و ترور شخصیت خاتمی، صرف نظر کند.
نامهء 77 نمایندهء مجلس هفتم به وزیر اطلاعات، پرونده سازیهای پنهان و آشکار و سخنرانی های تحریک آمیز نیرو های رده پایین جناح مخافظه کار در برابر سکوت عناصر رده بالای این جناح، نشانگر موجی از شک و دودلی در نزد زعمای محافظه کار است.
آمدن خاتمی و پیروزی قابل پیش بینی آن، مهم ترین دغدغه این روزهای جناح محافظه کار است. آنها نیک می دانند که نه خاتمی آن خاتمی بی تجربهء سال 76 است و نه تیم همراهش آن گروه متشتت آن روزها. در عصر اینترنت و به لطف افزایش چشمگیر کاربرانش، دیگر نمی توان همچون گذشته با سانسور و بستن نشریات، صدای اصلاحات را خفه کرد. مجموع این عوامل گواهی بر این می دهد که ضربه حاصل شکست انتخابات 88، بسیار مهلک تر از انتخابات سال 76 خواهد بود.
اما رد صلاحیت خاتمی و کنار گذاردن وی، در واقع پاره کردن همان تار مویی است که پیوند دهندهء مخالفان نظام به نظام است. رد صلاحیتی که هم مملکت را آبستن حوادث غیر قابل پیش بینی می سازد و هم آغازگر فصل جدیدی در مبارزات آزادیخواهانهء مخالفان خواهد بود.
در واقع رد صلاحیت خاتمی تکلیف بسیاری را روشن می سازد، کوچک ترین ثمرهء این رد صلاحیت ، انسجام بیش از پیش اردوی تحریم کنندگان نظام ایران است. تحریم کنندگانی که این بار شاهد ورود نیروهای جدیدی نیز به میان خود خواهند بود. هزینه های کنار گذاردن خاتمی در داخل و خارج ایران، به حدی بالاست که به نظر نمی رسد که در شرایط کنونی، نطام قادر به پرداخت آن باشد.
آنچه بدیهی به نظر می رسد این است که آمدن خاتمی یک بازی دو سر باخت را پیش روی اصولگرایان قرار می دهد. کسانی که نه توان رقابت دارند و نه شهامت رد صلاحیت. از همین رو همهء تلاششان را معطوف منصرف کردن خاتمی از آمدن به صحنهء رقابت کرده اند. امری که هر چه به انتخابات نزدیک تر می شویم، امکان تحقق آن کمتر می گردد.
خاتمی شناسان می گویند که حال و هوای این روزهای وی، یاد آور بهار 76 است.

لینک این مطلب در بالاترین

+ نوشته شده توسط علی حسین قاضی زاده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 و ساعت |
Balatarin
دزدانی که جنس دزدیده شده را به خودت می فروشند



سرقت از اینترنت، همانند زدن جیب یک نفر دیگر است. حتی زشت تر از آن. آنجا پول یک نفر را می دزدی اینجا فکر و ایدهء یک نفر را. اما این کار مثلا زشت را، جمع کثیری از هموطنان ما، و متاسفانه تحصیل کرده ترین آنها، بدون حتی ذره ای شرم و حیا، انجام می دهند و حتی از مواجهه احتمالی با صاحب اثر هم باکی ندارند.
چند وقت پیش، با دیدن یکی از مطالبم در یک وبلاگ، مطلبی با عنوان "دزدانی که شرمنده نیستند" نوشتم. اما پس از عذرخواهی نویسندهء آن وبلاگ، آن مطلب را حذف کردم. اما این بار اتفاق جالب تری افتاد.
حدود 1 ماه پیش و در تاریخ 19 فروردین، مطلبی نوشتم با عنوان "ورزش بانوان و فقه پویای شیعه". آن موقع، سایتهای زیادی به آن مطلب لینک دادند. اما پس از مدتی، سایتهایی را دیدم که آن مطلب را بدون ذکر نام کپی برداری کردند و هر بار پس از اعتراض من، با اظهار بی اطلاعی از نام نویسنده و سر هم کردن داستانهای دیگر، یا به منبع اصلی لینک می دادند و یا آن مطلب را حذف می کردند.
اما دیشب و پس از اینکه بنا به دلیلی، یک بار دیگر به آن مطلب در وبلاگم اشاره کردم، یک ایمیل دریافت کردم با این مضمون که "خجالت نمیکشی که مطلب دیگران را کپی میکنی!!!!!!!!؟ و مطلب خودم را از سایت اصلی!!!!!! برایم فرستاد"
پس از اینکه مطلب خود را در وبلاگ گیاهنامه و اهالی امروز دیدم و اعتراض خود را به اطلاع آنان رساندم، با پاسخ عجیب و غریب وبلاگ گیاهنامه مواجه گشتم.
در حالیکه ایشان می توانستند با یک جست و جوی ساده در گوگل، هم نام نویسندهء مطلب را ببیند و هم نام لینک دهنده ها به این مطلب، ضمن انکار کپی برداری از وبلاگ من، ادعا کرد که این مطلب را خانم شیما بیات، نویسندهء شریف ایشان از سنگاپور نوشته و من را متهم به کپی برداری کرد. ایشان توضیح ندادند که چرا این مطلب 20 روز پیش از آن در وبلاگ من و دهها سایت لینک دهنده به آن رویت شده. و اینکه چرا نویسندهء شریف ایشان در سنگاپور از خاطره ای صحبت می کند که محل وقوع آن در سوئد است.
و من خدا را شاکرم که مجازاتی برای کپی برداری در ایران وجود ندارد وگرنه شاید به اتهام دزدی مطلب خودم، به بازداشت می رفتم.
 
+ نوشته شده توسط علی حسین قاضی زاده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت |
Balatarin
نوزدهم فروردین ماه گذشته، مطلب طنز گونه ای نوشتم با عنوان "ورزش بانوان و فقه پویای شیعه". مطلبی که با اقبال فراوان خوانندگان و دوستان عزیزم مواجه گشت. برخی سایتها به آن لینک دادند و برخی نیز ناجوانمردانه مطلبم را بدون ذکر نام کپی برداری کردند.
اما آنچه سبب یادآوری مجدد آن مطلب گشت، دریافت یک ایمیل از سوی یکی از دوستان روزگار قدیم بود که مرا از هنجارشکنی برحذر می داشت و مرا به احترام گذاردن به فرهنگ مشرق زمین فرا می خواند. و اینکه حرمت اختلاط بین زن و مرد را بیش از این نشکنم. این ایمیل به ظاهر بی اهمیت، بزرگترین چالش فکری این روزهای من است. هنجارهایی که من آنها را مهمترین سد پیشرفت جامعهء ایران می دانم. و اینکه باور دارم که اگر انسانهای هر عصر، محکوم به رعایت هنجارهای پدران خویش بودند، هنوز برگهای درخت چنار، جای لباسهایی بودند که اینک بر تن ماست. یک بار دیگر به این گفت و گو دقت کنید:

ورزش بانوان و فقه پویای شیعه


یکی از چیزهایی که این طرفها به وفور یافت می شود، بچه های کم سن و سالی هستند که به ظاهر ایرانی اند، اما هیچ شباهتی به ایران و ایرانی ندارند. بسیاری از آنها حتی زبان فارسی را هم بلد نیستند و برخی از آنان که می توانند دست و پا شکسته منظورشان را برسانند، چیز زیادی از ایران نمی دانند.
چند وقت پیش به همراه دوستی که خیلی برای مترقی نشان دادن سیمای جمهوری اسلامی احساس وظیفه می کند، منزل یکی از دوستان بودیم که یک فرزند 16 ساله داشت با همان تفاسیری که ذکر شد. گویا این هموطن 16 ساله به دیدن یکی از مسابقات ورزشی رفته بود که بانوان ایرانی هم در آن شرکت داشتند. نوع پوشش بانوان ایرانی سوالاتی را در ذهن این هموطن 16 ساله و دیگر دوستان وی ایجاد کرده بود که وی را بر آن داشت تا آن سوالات را با یک ایران شناس متبحر!! در میان بگذارد. از آنجایی که بنده اعتقاد دارم ملاقه فرو کردن در بعضی چیزها اصلا خوب نیست و باعث می شود تا بوی بد آن به مشام همه برسد، سعی کردم تا موضوع بحث را عوض کنم اما این دوست ما با نادیده گرفتن توصیه های ایمنی و به قصد تنویر افکار عمومی، به جنگ نوجوان 16 ساله ای رفت که با سوالات ساده و بی آلایش خود به ما فهماند که بایدها و نبایدهای امروز ایران از چنان منطق بی پشتوانه ای برخوردارند که حتی از قانع کردن یک نوجوان 16 سالهء سوئدی هم ناتوان است. توجه شما را به این سوال و جواب جلب می کنم:

_ میگم خانومای ایرانی تو ایران هم مجبورن با همین لباسا ورزش کنن یا فقط وقتی که از ایران میان بیرون باید اینا رو بپوشن.
_ نه تو ایران مجبور نیستن این لباسا رو بپوشن.
_ یعنی اگه شما اونا رو بدون این لباسا ببینین اشکال نداره؟
_ من این رو گفتم؟
_ آره دیگه، خودت گفتی تو ایران مجبور نیستن این لباسا رو بپوشن.
_ اونا مجبور نیستن این لباسا رو بپوشن واسه اینکه آقایون اصلا نمی تونن ورزش کردن خانوما رو ببینن، چون دیدن ورزش اونا با این لباسا هم اشکال داره.
_ ولی اینجا که اشکال نداره.
_ خب، اونجا داره.
_ چرا؟
_ چون ما می خواهیم خانومهامون در مسابقات جهانی شرکت کنن، ما که نمی تونیم به اینا بگیم آقایون نگاه نکنن ولی تو کشور خودمون میتونیم بگیم.
_ اینکه آقایون ورزش خانوما رو ببینن، اشکالش واسه خانوماست یا آقایون؟
_ واسه هر دو
_ اگه واسه خانوما هم اشکال داره، پس چرا خانوما میان اینجا تا آقایون خارجی نگاشون کنن؟
_ واسه اینکه اشکالش این قدر نیست که ما خانومهامون رو از مسابقات جهانی محروم کنیم
_ اشکالش چقدره؟
_ نمی دونم
_ پس فقط آقایون ایرانی نباید ورزش کردن خانومای ایرانی رو ببینن؟
_ احتمالا
_ ولی اینجا آقایون ایرانی میان ورزش خانومای ایرانی رو می بینن
_ کیا؟
_ ورزشکاران مرد ایرانی و اعضای سفارت
_ خب اینا میان تا تیم بانوان رو تشویق کنن
_ مگه تو ایران آقایون واسه چه کاری میرن ورزشگاه؟
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علی حسین قاضی زاده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت |
Balatarin


منظور نهفته در مطلب(من به خلیج عربی رأی می دهم) به حدی واضح و آشکار بود که هیچ نیازی به ارائهء توضیحی بیشتر در این باره نمی دیدم. ولی اگر کسانی همچون جناب خشایار به باورشان رسیده که پس از نوشتن این مطلب، با مراجعه به دفتر گوگل رأی خود را به اردوی اعراب ریختم، ناچارم که با عرض تأسف از چنین برداشت سطحی، توضیحاتی در این باره ارائه کنم.
جناب خشایار در مطلبی که در نقد مطلب من نوشته شده(آنهم نقد کیهان گونه)، بنده را متهم کردند که چون نفسم از جای گرم بلند می شود! حق ندارم که با نوشتن مطالبی این چنین موجبات آزردگی بیش از این هموطنانم را فراهم آورم. به دو پاراگراف از گفته های ایشان دقت کنید:

«گروهی از ما به انگیزه مسایل سیاسی و گروهی اجتماعی و گروهی زندگیمان را در اینجا بهتر دیده و به اینجا امده ایم .از اینکه از ازادیهای دمکراتیک نیم بند و کم بند که اینجا هست استفاده کردو و ندای مردم ایران را به جهانیان برسانیم هم میهنان ما سپاسگزارند ولی ما که در اینجا ازادیهای بیشتری از ایرانیان درون مرزی داریم نمیتوانیم چپ و راست به انها خرده بگیریم که چرا در سرنگونی رژیم تاخیر میکنند.»

«ایران ما زیباست و نازیبایی های ان از بین رفتنی است مردم ان به اندازه کافی درد دارند و نیازی به اینکه من و شما فرنگ نشینان که پس از یک لیوان ابجو خنک در یکی از باغهای ابجو خوری به رهنمودها و اشتباهات مردم میپردازیم ندارند.»

من باور نمی کنم که ایشان حتی یکی از نوشته های من را به طور کامل خوانده باشد. محض اطلاع ایشان عرض می کنم که من به صنف فرنگ نشینان آبجو به دست تعلق ندارم. من چند ماهی بیشتر از آمدنم نمی گذرد. و چند صباحی بیشتر مهمان این دیار نیستم. همهء دغدغهء این روزهایم، گرفتن یک مدرک و گرسنه نخوابیدن است. نه وقتی برای باغ آبجو خوری می ماند و نه پولی. من از ایرانی حرف می زنم که منزل اول و آخر من است. تنها راه نجات میهنم را نیز اصلاحات می دانم. لذت سرنگونی و انقلاب های رنگارنگ، باشد برای همان آبجو بدستانی که رویای سرنگونی نظام را در چند صد سال آینده در خواب می بینند.

ایشان در جای دیگر نوشته:

«بگذارید بگوییم : چون در کشور ما سنگسار است از فردا خرابهای پارسه را نابود کنیم و کار اسکندر را تمام کنیم.چه ارزشی دارد هنگامی که در کشور ما سنگسار است تخت جمشیدی باشد...»

به یاد ندارم که گفته باشم که به خاطر سنگسار، تمام نشانه های تمدن ایرانی را نابود کنیم، اما معتقدم که ملتی که اسم میهنشان را از جان مردمانش دوست تر دارند، شایستهء ترحمند. ما امروز تبدیل به ملتی گشته ایم که همه میخواهند که در پناه شکوه پیشین پارسیان، فراموش کنند که ابتدایی ترین حقوق امروز یک دنیای آزاد، برایشان رویایی دست نیافتنی است. به گذشته نگاه می کنند تا حال را نبینند. آنانی که توان ستاندن "نانشان" نیست، از برای ستاندن "نام" بلوایی به پا کرده اند.
من شرمم می آید که بگویم در میهنم امضاهای تغییر نام خلیج دهها برابر امضاهای برابری حقوق زن و مرد است.
یک گوشهء دنیا افتخارشان به زندگی در دنیای آزاد و عدم تبعیض است، یک جای دنیا افتخارشان به داشتن آزادی در هزاران سال پیش است.
یک گوشهء دنیا افتخارشان به اجرای اعلامیهء جهانی حقوق بشر است، یک جای دنیا افتخارشان به نوشتن اولین منشور حقوق بشر در 2500 سال پیش.
جناب خشایار مشکل ما در گوگل و نشنال جغرافی نیست. اگر راه درستی برای پاسداری از میراث خود نیابیم، مسیری که برای تغییر نام خلیج فارس آغاز شده، در آینده ای نزدیک به محو کامل نام خلیج فارس می انجامد. کمی چشمان خود را باز کنید. نام این خلیج سالهاست که دیگر فارس نیست. سالهاست که معتبرترین خبرگزاری های دنیا از لفظ خلیج و خلیج عربی استفاده می کنند. مردم دنیا عادت ندارند که برای دانستن نام این خلیج صفحات نشنال جغرافی را تورق کنند. آنان به رادیو و تلوزیونی گوش می دهند که از بام تا شام، اخبار دنیا را به نقل از خبرگزاریهایی نقل می کنند که مدتهاست که نامی از خلیج فارس نمی برند.
راه مقابله با این هجمهء جهانی طومارنویسی نیست. عرصهء تاریخ و فرهنگ، میدان طبل کوبیدن و شیپور زدن نیست. اولین لطمهء طومار نویسی برای چنین هدفی که بی ثمر بودن آن از همان ابتدا هویدا بود، دلسردی مردم از چنین فراخوانهایی در آینده است.
من در مطلب "ما گدایان خیل گوگلیم" نوشتم که قدرتهای نو ظهور دنیا را -همچون شرکت گوگل- نشناخته ایم. و اعراب بسیار زیرکانه تر از ما از ابزار قدرت در قرن 21 بهره می گیرند. و در مطلب "درخت هرز تحریم، میوهء اقندار نمی دهد" نوشتم که که تنها راه پاسداری از میراث یک ملت، داشتن حاکمیت قدرتمند و مشروعی است که از یک دیپلماسی قدرتمند در دنیا بهره جسته و از توان چانه زنی برای حفظ منافع ملی برخوردار باشد. و داشتن چنین حاکمیتی در تعارض با خواستهء تحریم گران انتخاباتی است که به امید خیزش یک جنبش انقلابی، از انتخاب یک رئیس جمهور ضعیف و بی پشتوانه و ماجراجو به شعف آمده بودند. و تنها راه رسیدن به حاکمیتی قدرتمند را هم، ادامهء راه اصلاحات می دانم.
اما اصلاحات را هم بی هزینه نمی دانم و معتقدم که:
اگر ملتی، حاضر به پرداخت هزینهء اصلاحات نباشند، به ناچار هزینهء استبداد را می پردازند.
به یغما رفتن آب و خاک مملکت، ثمرهء حکومت مستبدان بی لیاقت است. و گناه خیال پردازان برانداز را در تحکیم پایه های استبداد، بیش از مردم بی تفاوت یک جامعه می دانم.
نتیجه آنکه ما حصل انزوای ایران در جامعهء جهانی، به خطر افتادن نام یک خلیج بود، پیش از آنکه سازندهء جنبشی مدنی در درون باشد.
داستان خلیج فارس و خلیج عربی، میوهء بی مغز تئوری انتخاب حاکمی ضعیف، از برای رویش انقلابی بزرگ است.
و حتی اگر پس از حماقتهای روز افزون دولت مطلوب مخالفان نظام، رویای خام ساقط کردن حکومت ایران جامهء عمل بپوشد، ایران باقی مانده از پس این حوادث، دیگر شبیه گربه نیست. و کشورکهای فراوانی با سابقه ای کمتر از این کشور عربی ما را احاطه خواهند کرد.

من رأیم را به خلیج عربی می دهم

خواجگان دربند نقش ایوان
ما گدایان خیل گوگلیم
درخت هرز تحریم، میوهء اقتدار نمی دهد
+ نوشته شده توسط علی حسین قاضی زاده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 و ساعت |
Balatarin


نقدنویسی آدابی دارد. آدابی که اگر خود را مقید به رعایت آن ندانی، دیگر نامت منتقد نیست. چیزی هم که نوشتی نقد نیست، یک عقده گشایی کودکانه است. شرط اول نقد نویسی احترام به نویسندهء مطلب و به رسمیت شناختن آن است.
خواندن برخی انتقادات من را به یاد روزنامهء کیهان و نقدهای معروفش می اندازد. مهمترین ویژگی نقد نویسی کیهان این بود که نه اسمی از نویسنده به میان می آورد و نه اشاره ای به عنوان مطلب مورد نقد می کرد. حتی جملات نقل قول شده از متن اصلی را بدون قرار دادن در گیومه، داخل متن قرار می داد. به طوری که بر خواننده معلوم نمی گشت که کدام جمله عین گفتهء نویسنده است و کدام جمله تفسیر منتقد از مطلب اصلی.
من دلیل این گونه نقد نویسی کیهان را می فهمم. کیهان با اشاره نکردن به اسم نویسنده، نه خود را موظف به نشر پاسخ احتمالی وی می داند، نه خود را در خطر شکایت احتمالی نویسنده می بیند.و نه ترسی از بابت معروفتر کردن نویسنده به دل راه می دهد. نیاوردن مطلب اصلی هم همواره این فرصت را به کیهانیان می دهد که هر جا که لازم دیدند، تفسیر خود را از متن، جایگزین جملات اصلی متن کنند. مضاف بر اینکه ترس همیشگی کیهانیان که سبب عدم انتشار مطلب اصلی می گردد این است که شاید خوانندگان با مقایسهء متن اصلی و نقد کیهان، حق را به جانب نویسندهء مطلب مورد نقد دهند نه منتقدان آن روزنامه...
آقایی با نام خشایار(احتمالا نام مستعار است)، نقدی بر یکی از مطالب من (من رأیم را به خلیج عربی می دهم) نوشته. نه اشاره ای به نام نویسنده کرده، نه لینکی به مطلب داده، نه اشاره ای به وبلاگی که مطلب در آن نوشته شده و نه حتی اسمی از عنوان مطلب آورده. برای شروع مطلب خود پس از ذکر مقدمه ای کوتاه به گفتن جملهء زیر بسنده کرده.
"بلاگ نویسی میخواهد رای به دگرگونی نام خلیج فارس به عرب بدهد..."
هیچ نقل قول مستقیمی از جملات من نیاورده. برخی جملات را از متن نوشته استخراج کرده و برخی برداشت های خود را به شکلی نقل کرده که انگار گفته های من بودند. در برداشت خود از نوشتهء من به حدی به خطا رفته که گویا به باورش، من رویای براندازی نظام ایران را در سر دارم. و در نهایت در وبلاگ من کامنتی نوشته شده که جواب مطلبت را در فلان سایت بخوان.
اما به رغم اینکه نقد ایشان به دور از هر گونه آداب نقدنویسی است، نفس این عمل(تضارب افکار) را به فال نیک می گیرم و پاسخ ایشان را در مطلب فردا می نویسم.

من رأیم را به خلیج عربی می دهم

خواجگان در بند نقش ایوان
ما گدایان خیل گوگلیم


 
+ نوشته شده توسط علی حسین قاضی زاده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 و ساعت |
Balatarin


میراثی را به یغما می برند. میراث قوم آریا را. کلافه ایم و به در و دیوار می زنیم. نگاه عاجزانه مان به منتخبان این ملت است. آنانی که باید پاسدار میراث ایران زمین باشند. در مقام عمل کاری که امیدی در دلها زنده کند دیده نمی شود.از دولتمردان که چیزی ندیدیم، جز چند مصاحبه و سخنرانی و دیگر هیچ. نام یکی، دو جام ورزشی و چند خیابان را هم خلیج فارس گذارده اند. انتظاری هم نیست. دولتی که همهء حیثیت خود را به غنی سازی اورانیوم گره زده، دولتی که میلیاردها دلار به پای یک رأی ممتنع در شورای امنیت می ریزد، برای نیل به این مهم، نام خلیج که هیچ، خود خلیج را هم قربانی می کند. و همسایگان ایران با درک وضعیت دشوار فعلی ایران و با علم به این نکته که ایران را یارای مقابله در میدانی جدید نیست، هر روز قصه ای ساز می کنند از بهر گرفتن امتیازی جدید.
مردم درمانده از این همه انفعال هم، طومار امضاء می کنند و وبلاگ می نویسند و کلیپ می سازند، آن هم به زبان شیرین پارسی. فعلا همه مشغول یاد آوری نام خلیج فارس به ایرانیان هستند.
اما در مقام سخن، هیچ کس خیال ندارد که از معرکهء داغ میهن پرستی عقب بماند. از دولتی که رئیس آن همین چند وقت پیش زیر پرچم خلیج عربی عکس یادگاری می گرفت، تا جوانان غیوری که تا دیروز، فیلم خودفروشی دختران این وطن را در رختخوابهای امیرزاده های کشورکهای عربی، برای هم بلوتوث می کردند، همه با گردنی برافراشته و رگهایی برجسته، رجز می خوانند.
در این بین حیفم آمد تا یادی نکنم از گروهی که اتفاقا این روزها، صدایشان از همه بلند تر است. همان هایی که مهم ترین هم پیمانان دولت مهرورز ایرانند. همان هایی که روزگاری نه چندان دور، دست در دست هیأت های موتلفه و سایر اصولگرایان، رقص کنان بر جنازهء اصلاحات، هلهلهء شادی سر دادند. همان هایی که با شعار تحریم هرگونه مشارکت ایرانیان در تعیین سرنوشت خود، سبب ساز روی کار آمدن نا کار آمد ترین دولت پس از انقلاب شدند.
همانهایی که دولت مطلوبشان، دولتی است که سازندهء ایرانی باشد منزوی تر، مردمی فقیرتر، زندانیانی بیشتر، اعدامیانی افزونتر، روزنامه هایی بسته تر و استبدادی فراگیر تر از آن چیزی که امروز هست، تا شاید مردم به تنگ آمده از این همه ظلم، فرش قرمز را برای این خیال پردازان همیشگی تاریخ، پهن کنند.
تحریم گران عزیز! کسانی که امروز فریاد میهن پرستی تان، گوش فلک را کر کرده است!
مسئول پاسداری از میراث هر مملکت، حکومت آن است. مکانیسم آن نیز، چانه زنی، ارتباط گسترده تر با همسایگان و تعریف منافع مشترک بیشتر با دیگر ممالک دنیاست. صدای یک کشور منزوی و گرفتار تحریم دنیا، تنها به گوش مردم خودش می رسد. رفتار آگاهانهء شما در تشویق مردم به عدم حمایت از اصلاحات، منجر به انتخاب مردی شد که با رفتار و گفتار غیر مسئولانهء خود، ایران را به منزوی ترین کشور دنیا تبدیل کرد. و این مهم پیش از آنکه به خیال خام شما، به خیزش جنبشی برای ساقط کردن رژیم منتهی گردد، شیرین کنندهء کام همسایگان آزمند و دشمنان فرصت طلب این دیار خواهد گشت.
ما حصل انزوای ایران در جامعهء جهانی، به خطر افتادن نام یک خلیج بود، پیش از آنکه سازندهء جنبشی مدنی در درون باشد. داستان خلیج فارس و خلیج عربی، میوهء بی مغز تئوری انتخاب حاکمی ضعیف، از برای رویش انقلابی بزرگ است.
وطن پرستانی که مردی را خائن می دانند که همهء تلاش خود را در طول 8 سال ریاست خود، معطوف نشان دادن ایرانی قابل احترام به دنیا کرد و صحبتهای مردی که ظرف 3 سال در نشان ایرانی متخاصم به دنیا چیزی کم نگذاشته، شادشان می سازد - تنها از آن رو که جهالت وی امید خیزشی از بطن این مردم را زنده نگاه می دارد- بهتر است کمی دربارهء واژهء میهن پرستی تأمل کنند و بدانند که حتی اگر پس از حماقتهای روز افزون دولت مطلوبشان، رویای خام ساقط کردن حکومت ایران جامهء عمل بپوشد، ایران باقی مانده از پس این حوادث، دیگر شبیه گربه نیست. و کشورکهای فراوانی با سابقه ای کمتر از این کشور عربی ما را احاطه خواهند کرد.

ما گدایان خیل گوگلیم
خواجگان دربند نقش ایوان

 
+ نوشته شده توسط علی حسین قاضی زاده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت |
Balatarin


دفتر گوگل مستقر در انگلستان اعلام کرده که سیاست دو اسمی بودن مکانهای محل مناقشه را تغییر نخواهد داد و خلیج فارس و خلیج عربی را توأمان در موتور جست و جویش قرار می دهد.
اصلا معلوم نشد که چه کسی برای اولین بار توی دهن مردم انداخت که با جمع کردن 1 میلیون امضاء، گوگل نام خلیج عربی را از موتور جست و جویش بر می دارد. اما روی هم رفته تفریح خوبی بود. حتی نخواستیم یک لحظه فکر کنیم که اگر نام یک خلیج به بهای یک میلیون امضاء و یک بمب گوگلی، پارسی می ماند، همین عربهایی که با دلارهای نفتی شان زمین و زمان را می خرند، همان عربهایی که اگر گوشت هم را بخورند، استخوان هم را نگه می دارند، همانهایی که همیشه حقیرشان دیدیم، به راحتی خوردن یک لیوان آب، هم بمب گوگلی می سازند و هم میلیونها امضاء روانهء گوگل می کنند.
اما برخلاف ما که همیشه روزی به فکر می افتیم که دیگر خیلی دیر شده و می خواهیم به زور امضاء و طومار و بیانیه کارمان را پیش ببریم، آن عربها که به خیال ما هنوز مشغول خوردن سوسمار هستند، از مدتها قبل فکرش را کرده اند.
آن عزیزانی که امارات را کشورکی می خوانند با 37 سال سابقه، که در برابر ملت چند هزار سالهء ما سهم خواهی می کند، اگر به جای خیره شدن به گذشتهء پر افتخار خود، قدری چشمانشان را باز می کردند، می دیدند که پایتخت این کشورک، قلب IT خاورمیانه است. آن هم درست در روزگاری که در کشور عزیز ما ایران، داشتن اینترنت پر سرعت پایه های حکومت را می لرزاند.
اگر آن روز که مایکروسافت و سیسکو و اوراکل و دهها غول دیگر دفتر خود را در شهر اینترنتی دبی افتتاح می کردند، ما به دنبال جمع آوری یک میلیون امضاء بودیم تا داشتن شهر اینترنتی را به عنوان حق مسلم خود از حاکمیت طلب کنیم، اگر آن روز که قطعنامه های سازمان ملل تند تند علیه مان تصویب می شد و رئیس جمهور مان بشکن زنان آن را ورق پاره می خواند، با طومار نویسی به این آقا حالی می کردیم که دنیا دست کیست، امروز به گدایی در شرکت گوگل آمریکایی نمی رفتیم.
اصلا چه کسی از طرف ایرانیان مسئول مذاکره با گوگل است؟ شرکتهای خصوصی با گردش میلیاردی ما در حال تأمین منافع گوگل و مذاکره با آن برای دفاع از تاریخ یک ملت هستند؟ یا اینکه دولت سراپا تحریم ما نمایندگان گوگل را به حضور پذیرفته؟
ساده لوحانی که گمان می کنند که گوگل با این همه سرمایه گذاری که اعراب در صنعت IT کرده اند و با این همه روابط گستردهء آنان با شرکتهای آمریکایی و داشتن قراردادهای میلیارد دلاری، می آید و طرف ایران سراپا تحریم را می گیرد، همان هایی هستند که در عصر انفجار اطلاعات، منابع قدرت را همچون گذشته در امکانات نظامی و نیروی انسانی و قدمت تاریخی می بینند. اما بیرون از حصار کشیده شده بر افکار ما ایرانیهای همیشه مدعی، عدهء قلیلی بدون همهء اینها و با بهره گیری از امکاناتی مدرن که گویا ما را چشم دیدنش نیست، شرکتی با سابقهء کمتر از 10 سال را به بزرگترین معضل این تمدن چند هزار ساله تبدیل کرده اند.
همان حضراتی که با دیدن کم نشدن روغن و برنج و شکر خانهء خود از بی اثر بودن تحریم سخن رانده اند، حالا با امضاء یک میلیون ایرانی غیرتمند، به در خانهء کسی می روند که با 10 سال سابقهء خود توان تحریم 70 میلیون ایرانی و به سخره گرفتن یک تاریخ را دارد.
خواجگان دربند نقش ایوان! سرچشمهء فلاکت امروز ما نه گوگل است و نه اعراب، که آنان پای بر منفعت خویش می کوبند. بلکه حاکمانی است که با مشتی خالی و به بهای نابودی همهء حیثیت یک ملت، به تمام دنیا دندانهای تیز خود را نشان داده اند.
اگر به این گفته باور داریم، به جای گم کردن سوراخ دعا و دادن فحش و فضیحت به اعراب و دیگران، درصدی از این ناراحتی های خود را به کسانی نشان دهیم که با بضاعتی حقیر به جنگ قدرتهای نو ظهور جهان رفته اند.
و اگر باور نداریم، همچنان برویم طومار جمع کنیم و دم در سفارت امارات بست بنشینیم و از بام تا شام، این کشورک 37 ساله و اعراب بی تمدن و گوگل 10 ساله را به دشنام بگیریم و در عین حال شادمان باشیم که هنوز نام این خلیج در گوگل 2 اسمی است و به انتظار روزی نه چندان دور بنشینیم که تنها نام موجود برای این خلیج در جست و جوی گوگل، خلیج عربی باشد.

من به خلیج عربی رأی می دهم

خواجگان دربند نقش ایوان

لینک این مطلب در بالاترین

 
+ نوشته شده توسط علی حسین قاضی زاده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت |
Balatarin

می دانم که نوشتن از زادروز خود در چهارمین دههء زندگی، غم نامه ای می شود که با نگاهی حسرت بار، آرزوی بازگشت روزهایی را دارد که هرگز باز نخواهند گشت.
اما می نویسم. می نویسم که شاید زنده کردن این روز ، آنهم در اولین سال غربت، به یادم بیاورد که هنوز خونی در رگهایم جاری است.
سرنوشت من از همان روزی رقم خورد که زادروزم همزمان با روز کارگر شد. سرنوشتی که در 33 سالگی ام مرا وادار به نوشتن از روزهایی کرده که طعم تلخ حقارت را با تک تک سلولهایم تجربه کردم.
اما امیدی که شاید ناشی از حس خرافه پرستی ام باشد مرا امیدوار به تحولی شیرین در 33 سالگی ام می کند. حسی که به من می گوید که وقتی رقمهای سن انسان شبیه هم گشت، او باید چشم انتظار تحقق رویایی شیرین باشد.اتفاقی که باید برای دیدنش 11 سال به انتظار نشست.
در 11 سالگی ام بزرگترین رویای روزهای کودکی ام که داشتن یک برادر بود، به همت پدر و مادرم جامهء عمل پوشید. برادری که هم اکنون تکیه گاه مادر رنج کشیده ام شده. برادری که تنها میراث من برای او، رویاها و کارهای نیمه تمام من در ایران است.
22 سالگی ام با روزهای آمدن خاتمی عجین گشت. همان روزهایی که برای اولین بار طعم تلخ بازداشت را چشیدم، ولی لذت پیروزی خاتمی بیش از آن بود که این تلخی ها خرابش کند. روزهایی که برای نخستین بار قلم به دست گرفتم و برای نخستین بار نوشتم.
و اینک در 33 سالگی ام انتظار تحولی شگرف را می کشم که نمی دانم چیست؟ همین قدر می دانم که اگر 33 سالگی ام آسان از کف برود، باید 11 سال به انتظار روزهای 44 سالگی ام بنشینم. روزهایی که نمی دانم آیا هرگز خواهد آمد؟
روزها می آیند و می روند و تنها خاطراتی می ماند که رهایم نمی کند. خاطرهء 11 اریبهشت 30 سالگی ام در رشت، 31 سالگی ام در تهران، 32 سالگی ام در مشهد و اینک 33 سالگی ام در گوتنبرگ....

+ نوشته شده توسط علی حسین قاضی زاده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت |
Balatarin


نیک می دانستم که اگر زبان به شکوه باز کنم که چرا واکنش یک ملت به تغییر نام خلیجش بسیار بیشتر از واکنش آنان به حقوق زایل شدهء انسانهای آن مرز و بوم است و اینکه چرا کسی برای حرمت چکمهء دختران، حکم سنگسار، نداشتن حق طلاق زنان، نداشتن حق حضانت مادران، حجاب اجباری بانوان، مقام دوم اعدامیان در دنیا و انتخابات آزاد، یک میلیون امضاء جمع نمی کند و آیا تغییر نام یک خلیج، از فارس به عرب، از همهء اینان مهمتر است، پارسیان غیرتمند این مرز بوم پای حکم تکفیر مرا امضاء می کنند.
آخر می دانید، هنوز پایمان را از ایران بیرون نگذاشته، غیرت ایرانی و حس وطن پرستی ما نم کشیده. فریب ظواهر غرب را خورده ایم، از سوئدی ها همین بی تعصبی شان به همه چیز را یاد گرفتیم. از نظر این سوئدی های بی تعصب وطن یعنی آدمهای موجود در آن، همه اش دنبال برابری زن و مرد و این چرندیات هستند.
روزهای اول، وقتی شنیدم که در روزگار نه چندان دور، یک فرانسوی، شاه کشور سوئد شده و در تمام دوران سلطنتش زحمت سوئدی حرف زدن را هم به خود نداده، از معلم سوئدی خود دلیل بی غیرتیشان را پرسیدم، بندهء خدا بر و بر به من نگاه کرد و گفت که چرا فکر می کنی این قضیه خیلی مهم است؟ وقتی به آنها از قدمت هزاران سالهء تمدن خود می گفتم، و آنها با انگشت اشارهء خود صف طولانی متقاضیان پناهندگی سوئد را به من نشان می داد که با هزاران بدبختی خود را به اینجا رسانده اند تا در پناه کشور بی تعصب سوئد از شر تمدن 2500 سالهء خود رها شوند، وقتی که به آنان از منشور 2500 سالهء حقوق بشر خودمان می گفتم و آنها با لبخندی بر لب وضع فعلی دو کشور را مقایسه می کردند... کم کم با خودم فکر می کردم که چرا برای ما ایرانیان، پیشینه و خاطراتمان، تا این حد مهم تر از حال است؟ و چرا فکر می کنیم که روزی این گذشتهء تاریخی نجاتمان می دهد؟
اینجا و از میان این همه ایرانی پراکنده در دور و بر ما، از مسلمان گرفته تا نامسلمان، از مذهبی گرفته تا لامذهب، از اصولگرا گرفته تا اصلاح طلب، هر کدامشان و با هر فکر و اندیشه، وقتی به چنگ یک سوئدی کنجکاو می افتند که می خواهد از ایران بداند، به جای سخن گفتن از ایران امروز، از هخامنشیان می گویند.
گویا همه میخواهند که در پناه شکوه پیشین پارسیان، فراموش کنند که ابتدایی ترین حقوق امروز یک دنیای آزاد، برایشان رویایی دست نیافتنی است. به گذشته نگاه می کنند تا حال را نبینند. آنانی که توان ستاندن "نانشان" نیست، از برای ستاندن "نام" بلوایی به پا کرده اند.
باز هم می گویم که "اگر قرار است از آن همه شکوه و عظمت پارسیان فقط یک اسم برایمان بماند، بگذار همان هم نماند..."

من رأیم را به خلیج عربی می دهم

لینک این مطلب در بالاترین
+ نوشته شده توسط علی حسین قاضی زاده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت |
Balatarin


داستان ایمیلهای خلیج فارسی همچنان داغ است. دستشان درد نکند این عربهای نازنین، که هر از گاهی به داد کسانی می رسند که دلشان لک زده برای یک ژست میهن پرستی بدون دردسر.
دور و برم پر است از میهن پرستانی که برای تغییر نام یک خلیج، که حتی در صورت تغییر نام آن نیز یک پیمانه از سهم آبمان کم نمی شود، فریاد وا مصیبتا سر داده اند. همان هایی که وقتی رئیس جمهورمان زیر پرچم خلیج عربی عکس یادگاری می گرفت، وقتی وزیر خارجهء ما از سهم 13 درصدی دریای خزر سخن می راند، وقتی قرارداد الجزایر مضحکهء طالبانی میشد، خبری از آنها نبود.
صد البته لذت ژست میهن پرستی برای گرفتن یک میلیون امضاء علیه رئیس جمهور به دردسرهای احتمالی آن نمی ارزد. پس این نمایش تبلیغاتی بماند برای مسائل بی دردسری همچون تغییر نام خلیج فارس.
پارسیان غیرتمند! خواجگان دربند نقش ایوان! شرمتان می آید که بیگانگان نام خلیجتان را پارسی نخوانند؟ پس قدم رنجه کنید و به این سوی مرز بیایید. بیایید تا ببینید تا چه چیز امروز ایران، مایهء حقارت ماست. بیایید و با سری افراشته از حرمت چکمهء دخترانتان بگویید، از 4 همسری مردانتان سخن برانید، از مترقی بودن حکم سنگسار، از زندگی در آزادترین کشور دنیا، از نداشتن حق طلاق همسرانتان، از نداشتن حق حضانت مادرانتان، از حجاب اجباری بانوانتان، از مقام دوم اعدامیانتان در دنیا و از انتخابات آزادتان.
بیایید تا ببینید تا پایه های سست این خانهء از پای بست ویران، به رنگ و لعاب نام خلیج فارس هم محکم نمی گردد.
ای کاش برای یکی از اینها امضاء جمع می کردیم. من شرمم می آید که بگویم در میهنم امضاهای تغییر نام خلیج دهها برابر امضاهای برابری حقوق زن و مرد است.
یک گوشهء دنیا افتخارشان به زندگی در دنیای آزاد و عدم تبعیض است، یک جای دنیا افتخارشان به داشتن آزادی در هزاران سال پیش است.
یک گوشهء دنیا افتخارشان به اجرای اعلامیهء جهانی حقوق بشر است، یک جای دنیا افتخارشان به نوشتن اولین منشور حقوق بشر در 2500 سال پیش.
قرار است اسم خلیج فارس بشود خلیج عربی. اصلا من هم رأیم را به خلیج عربی می دهم. مگر چیزی هم از میراث پارسیان مانده؟ بگذارید نام خلیج فارس هم برود کنار همان میراث گذشتگان. قول می دهم که سالهای سال می توانیم پز نام قبلی اش را به دنیا بدهیم.
اگر قرار است از آن همه شکوه و عظمت پارسیان فقط یک اسم برایمان بماند، بگذار همان هم نماند...

لینک این مطلب در بالاترین
 
+ نوشته شده توسط علی حسین قاضی زاده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 و ساعت |
Balatarin